من رو به رسميت بشناسيد سنگها...
كاش ميشد ببرمش يه جاى دور
بزارمش توى جعبه...درش رو سه چهار تا قفل ِ درست و حسابي بزنم.. دلم ميخواد فقط خودم ببينمش ...
اما اون يه زندگى ديگه داره،اون نميتونه توى جعبه من بمونه ، اون بايد بره پسرش رو ببره دكتر
بايد بره ميوه بخره، اون بايد بره شوفاژ درست كنه ..اون كار داره نميتونه توى جعبه من بمونه
اون توى خونه دو نفر رو داره كه عجيب دوسش دارن...!!و اى كاش من هم مثل حاميم همون اول به اونى كه ميخواستم ميرسيدم....:))
حالا اون دختركى كه هروزش بد تر از ديروزه منم ...دخترى كه حسرت يه لحظه ارامش بدون ترس رو داره منم...بودن با حاميم مثه خوردن تخمه كدو ميمونه ...اون لحظه خوبه هاااا ولى وقتى به اخرش فكر ميكنى ترجيح ميدى نخورى ..دوست داشتن حاميم هم همين جوريه ...
پس سنگها همچنان من رو به رسميت بشناسيد....
برچسب:
نویسنده: اشکان کوشکی